دوران كودكي
در سال 1311 در تهران متولد شدم.پدرم مباشرت دهات اطراف تهران را در اختيار داشت كه اين مباشرت سالها طول كشيد.خيلي از آن مكانها حالا جزو تهران است و سابقاً اسم آن «جي» و در غرب تهران بود كه يكي از بزرگترين روستاهاي اطراف تهران بود.پدرم كارش اين بود كه در روستاها به كشت و زراعت و دامداري روستاييان رسيدگي كند.اما شخصاً فقط در حقيقت مديري بود كه براي اجارهدار آنجا انجام وظيفه ميكرد.
االبته گفتني است كه خانواده من در بازارچه نايبالسلطنه زندگي ميكردند وهنوز برخي از افراد خانواده در آنجا زندگي ميكنند.
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در تهران گذراندم، دوره ابتدايي را در دبستان سرور و دبستان غزالي و دبيرستان را در دبيرستان شرف كه تاريخچه خاص خودش را دارد، گذراندم و بعد سال ششم را در رشته رياضي گذرانده،سپس براي دانشكده فني در رشته مهندسي امتحان دادم.ولي متأسفانه آنموقع سخت سرما خورده بودم و بينيام روي ورقههايم خونريزي كرد و ديگر آن امتحان به درد نخورد.
آنموقع كساني كه درخرداد ماه ديپلم رياضي ميگرفتند،ميتوانستند شهريور ماه به طور متفرقه ششم طبيعي را نيز بگيرند و در كنكور دانشگاه يا آزمون ورودي شركت كنند ولي نتيجه آن زماني مشخص ميشد كه در امتحانات ششم طبيعي قبول شوند.بنابراين من بلافاصله ثبت نام كرده و امتحان دادم.
در آنزمان بخش علوم پزشكي دانشگاه تهران تنها يك دانشكده به اسم دانشكده پزشكي،داروسازي و دندانپزشكي داشت.
نتيجه امتحان ششم طبيعي ما را هفته سوم مهر اعلام كردند و برحسب تصادف يكي از همدورهايهاي دوره دبيرستان، اسم مرا ديد و به من گفت كه شما جزو سه نفري هستيد كه در شهريور قبول شديد.
ورود به رشته داروسازي
آنموقع زندهياد آقاي دكتر حفيظي سرپرست دانشكده پزشكي بودند.بنده ميخواستم در رشته پزشكي ثبت نام كنم. پس از مراجعه به دانشكده پزشكي،دكتر حفيظي گفت:" الان چندين هفته از تشكيل كلاسهاي پزشكي ميگذرد تو در رشته داروسازي يا دندانپزشكي ثبتنام كن". من هم رفتم درمورد داروسازي كمي تحقيق كردم..
داروسازي آنزمان با الان تغييرات خيلي عميقي داشت، بيشتر داروها در داروخانهها ساخته ميشد و بخش خيلي كمي از داروها وارداتي بود.هنوز در درسها صحبتي از آنتيبيوتيكها و پنيسيلينها نبود. پنيسيلين نيز بعد از جنگ درون ظرفهاي يخ وارد كشور شد كه خيلي هم گران بود.
سال 1331 بود. آن سالها، سالهاي مليشدن صنعت نفت وسالهاي بحراني بود.در هر صورت بنده وارد دانشكده داروسازي شدم كه بيشتر بعدازظهرها از ساعت 2 تا 6 داير بود.البته بيشتر طالب ورود به رشته پزشكي بودم ولي اولاً دير رفتم بعدم جزو آندستهاي بودم كه ديپلم طبيعي نداشتم و در شهريور امتحان داده بودم واينكه ديگر نزديكيهاي 17 و 18 مهر بود و همه كارهايشان را انجام داده بودند.
يادآوري اين موضوع لازم است كه در آزمون ورودي آن دوره قبول شدگان به تالار ابنسينا دعوت ميشدند وبر حسب نمره از رتبه اول اسامي را ميخواندند هر كس هر رشتهاي دوست داشت اسمش را مينوشتند يك رشته پر ميشد بعد ميرفتند سراغ يك رشته ديگر.طبيعي است كه بيشتر اول ميرفتند به سمت پزشكي و پس از آن رشتههاي ديگر.
خلاطه دكتري داروسازي را در سال 1336 اخذ كردم. سپس دوره مالاريالوژي را در موسسه تحقيقات بهداشتي و انگلشناسي كه الان اسمش دانشكده بهداشت است گذراندم .
گفتني است در آن دوره كتاب آموزشي و يا چيز ديگري هم در كار نبود، فقط جزوهنويسي بود.يعني اساتيد از روي جزوه ميخواندند و ما نيز هر چيز به عقلمون يا به گوشمون ميرسيد مينوشتيم و بعد حفظ كرده و زمان امتحان تحويل ميداديم .
خاطرات
براي گذراندن اين دوره مدتي را در شوش دانيال مانديم و بعد به روستاهاي اطراف رفتيم.
چيزهايي را كه من در آن سالها يعني سال 1336 ديدم واقعاً نظايرش خيلي كم است، فقر فوقالعاده روستاها، خيلي از شيخنشينهاي عرب با يك فرهنگ بسيار عقبماندهاي گاهي بين 7 يا 10 زن داشتند و يا اهالي روستا بچههاي 9 ساله شان را در اختيارشان قرار ميدهند، اينها براي من كه هنوز دانشجووار به زندگي نگاه ميكردم بسيار عجيب بود.
سپس دوره علومآزمايشگاهي را در وزارت بهداشت گذراندم.
تقريباً سال 1338 درست همزمان با اتمام تحصيلاتم پدرم فوت شد و من كه تنها فرزند ذكور خانواده بودم خود به خود مسئوليت خانواده را قبول كردم.دوره دكتري را اخذ كرده بودم و اين دورهها را ديده بودم ، به اين دليل فكر كردم بهتر است بيشتر در تهران مقيم باشم.
دوره تخصص
در آن زمان دورههاي تخصصي در دانشكده پزشكي، داروسازي و دندانپزشكي دورههاي دو تا سه ساله بود، بعد از پايان دستياري امتحان ميدادند و به اصطلاح آنروز متخصص ميشدند.البته به نظر من تخصصها در پزشكي كابرديتر، توام با تجربه و بيمار محور بود.
رييس درمانگاهي يا همان دستياري
بالاخره در سال 1339 به عنوان رئيس درمانگاه انتخاب شدم.رئيس درمانگاه به اين مفهوم نيست كه رئيس درمانگاه باشم،بلكه در آن زمان كساني كه دوره دستياري را ميگذراندند سمت رييس درمانگاهي را كسب ميكردند.رئيس درمانگاه مثل استادياري امروز بود، و مفهومش اين بود كه اين شخص مثلاً ميتوانست دريك بيمارستان رئيس درمانگاه باشد يا رياست يك آزمايشگاهي را مثلاً در دانشكده داروسازي بر عهده داشته باشد.
پس از آن با استفاده از بورسي كه از دولت فرانسه گرفتم در دانشكده پاريس فرصت پيداكردم در رشتههاي ديگر هم درسهايي مانند بيوشيمي باليني را بخوانم.
اشتغال در بنياد حمايت مادران و نوزادان
بعدازظهرها در دانشگاهها كار ميكردم و صبحها در بنياد حمايت مادران و نوزادان.
اين بنگاه تازه در باغ فردوس خيابان مولوي تاسيس شده بود در حال حاضر هم يك زايشگاه بسيار بزرگ است كه پس از انقلاب اسمش به شهيد اكبرآبادي تغيير نام داده است.رياست آنرا خانمي بسيار فاضله و با شخصيت با نام دكتر عارفه اسماعيلي بر عهده داشت كه استاد ما هم بودند.در هر صورت من تا سال 1347 صبحها در زايشگاه حمايت مادران و بعدازظهرها در دانشگاه بودم وتقريباً از زماني كه رئيس درمانگاه شدم به عنوان استاديار در مقطع استادياري فعلي كار آموزش بر عهده داشتم.
ورود پروفسور فضلالله رضا به دانشگاه تهران
در سال 7-46 تغييراتي در دانشگاه تهران پيش آمد در آن سال پروفسور فضلالله رضا سرپرستي دانشگاه تهران را بر عهده گرفت.وي در بخش انفورماتيك ناساي آمريكا كار ميكرد و درحقيقت جزو كساني بودند كه در پروژه آپولو، پروژه ماهوارهاي كه بسيار عجيب مينمود،همكاري ميكرد.
ايشان به ايران دعوت شدند اول رياست دانشگاه شيراز را بر عهده گرفتند وبه هرحال حدود سالهاي 48 مسئول دانشگاه تهران شدند.
دكتر رضا آمده بود كه تغييراتي در ساختار و بافت دانشگاه ايجاد كند كه اين همزمان بود با انقلاب آموزشي رامسربراي ايجاد انقلاب در آموزش عالي .
اقدامات اصلاحي پروفسور فضلالله رضا
الف)بازنشستگي اساتيد قديمي
پروفسور فضلالله رضا تقريباً تمام استادان نسل اولي را بازنشسته كرد، بخشي از نسل دوم هم بازنشسته شدند. وقتي ميگويم نسل اول آنهايي كه در دهه اول1300 آمدند، آنهايي كه در دهه دوم يعني تا 1320 آمدند، و بعد نسل سوم كه تا دهه 20 به بعد بودند.
اين اساتيد تقريباً اساتيدي بودند كه جايگاه محكمي داشتند و فرهنگ نيز همان فرهنگ مالكيت و بزرگ مالكي و ارباب رعيتي بود،به هر حال اينها تقريباً بازنشسته شده و دانشگاه را ترك كردند و در زمان ايشان به هرحال بخش بزرگي از اين اساتيد از دانشگاه بيرون رفتند حالا يا به ميل خودشان يا بازنشسته شدن و يا ترجيحدادند بروند.
در آنزمان بعضي اساتيدي بودند كه با دانشجويان گرم ميگرفتند. به خاطر دارم يكي از اين استادان كه در دانشگاه ما بود.زندهياد دكتر فتحالله اعلم بود ايشان پسر اعلمالملوك بود و در دارالفنون شاگرد اول بود و بالاخره در فرانسه دوره دكتري داروسازي را گذرانده بود.
خواهر ايشان همسر يكي از شاهپورها بود ولي ايشان پياده ميآمد و پياده ميرفت و هيچگاه هم در مورد وابستگي فاميليش و اينكه جزو اشراف است نميگفت، خيلي خوي افتادهاي داشت و با دانشجويان اينور اونور ميرفت و دانشجويان نيز به او علاقمند بودند.